رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

یک روز تعطیل خوب....

جمعه : بیست و نهم آذر اینم یه روز تعطیل خوب با دوستای نی نی سایتی(حدیث جوون و مریم جوون) ساعت 9 صبح قرار گذاشتیم رفتیم آبعلی.صبونه خوردیم و رفتیم مثلا برف بازی ولی اینقدر هوا سرد بود و دو - سه نفری هم زمین خوردن دیگه زودتر برگشتیم تو ماشین.میشه گفت از سرما فرار کردیم و به ماشین پناه آوردیم اینا عکسای فشمه بازم محبت رادین گل کرد اما ژست مشکات دیدن داره سرگرم دیدن کلیپ اینجا هم که خونه ما بالاخره مشکات راضی شد قربووون اوون خنده هاتوون اینم عکس ما سه نفر خیییییلییییییییییی روز خوبی بود.خــــــــــوش گذشت. ...
29 آذر 1392

مهمونی خونه آزاده جوون

دوشنبه : بیست و پنجم آذر امروز آزاده جوون مامان هانا گلی برای ناهار دعوتمون کرده بود. ساعت 8 بیدار شدیم و اماده شدیم .سیما جوون و حدیث جوون هم اومدن.با بقیه دوستامون هم تو اشرفی قرار گذاشته بودیم.خلاصه ساعت 10:10 همه از اونجا راه افتادیم به سمت کرج. کلی تو راه خوش گذشت با ماجراهای اتوبانی ما البته اولش من اینطوری بودم اما بعدش کلی اینطوری شدیم ... خلاصه ساعت حدود 12 رسیدیم و ناهار هم خونه آزاده جوون بودیم که واقعا زحمت کشیده بوووووود .آزاده جوون دست گلت درد نکنه عزیزم . ساعت 3 هم از اونجا به سمت تهران حرکت کردیم.البته دوست داشتم بیشتر بمونم اما به خاطر ترس از ترافیک زودتر راه افتادیم.اینم از عکسا: حدیث جوون مسئول سرسره با...
25 آذر 1392

مهمونی

پنجشنبه :هفتم آذر 92 امروز قرار بود خاله های نی نی سایتی بیان خونمون.صبح شما و بابا جوون رفتین بیرون و خرید کردین و منم یه کم کارامو کردم و بعد از ناهار و حموم شما خوابیدی.خلاصه تا ساعت 3/5 کارا تموم شد البته با کمک باباحمیدرضا( دستت درد نکنه همسری مهربوونم). ساعت 4 هم خاله ها اومدن و شما هم یه ده دقیقه بعد بیدار شدی و خدا رو شکر همکاری کردی و نق نزدی و کلی هم با دوستات بازی کرد و بهت خوش گذشت. منم که در کنار دوستای گلم واقعااااااااااا بهم خوش گذشت و روز خیلی خوبی بود.اینم از عکسا: رهام واقعا تو بازی غرق شده ، رادین، مه سما، وانیا و لیانا آوا ، رهام ، هانا، مه سما ، رادین، لیانا، مشکات و رهام (رهام همچنان دراز کشه). ...
7 آذر 1392

سفر به کوش آداسی

رادینم: بالاخره بعد از 3 ماه اومدم وبت رو آپ کنم دلیلش هم اینه که وقتی از مسافرت برگشتیم من فردا شبش عکسای دوربین رو تخلیه کردم تو لپ تاپ و خاموشش کردم اما از فردا پاشو کرد تو یه کفش که روشن نمیشم که نمیشم. بعدشم یه 70 روزی طول کشید تا بردیمش برای تعمیر و یه 10 روزی هم طول کشید تا آماده شد.بعدشم که من درگیر کارای تولدت بودم و امروز اگر شما اجازه بدی نشستم که آپ کنم. الانم نشستی رو پای منو پدر گوشیمو در آوردی . خوب حالا بریم سر مسافرت.....اوایل مرداد بابا حمیدرضا تصمیم گرفت یه سفر به آنتالیا یا کوش آداسی بریم که بعد از بررسی های لازمه تصمیم بر این شد که بریم کوش آداسی. این بود که پنجشنبه 3 مرداد ساعت 5 صبح سوار هواپیما شدیم و رفتیم...
11 آبان 1392

تولد دو سالگی

پنجشنبه نهم آبان 1392 ساعت 7:30 دقیقه دو سال از روزی که قدمهای کوچولوت رو به این دنیا گذاشتی گذشت و چه شیرینه در کنار تو بودن و چه حس قشنگیه حس مادر بودن.   این عکس یه روز قبل از تولدته و این عکس هم روز تولد حالا تزیینات تولد ((امسال تم تولد رو ماشین ها گرفتیم چون عاشقانه دوستشون داری و هرچند تا که ماشین داشته باشی باز دنبال یه مدل دیگه اشی.البته ماشینهای پلیس (یه قول خودت پوسیس ) ، آتش نشانی (ماشین آتش) ، یدک کش ( بیبیب اووف) ،آمبولانس ( بیبیب اووف) و کامیون ( دانیون) رو بیشتر دوست داری )) کارت دعوت   کبریت برای شمع زیر تولدت مبارک کلمه هایی رو که میگی نوشتیم.خیلی جالب شده بود و سرگرم ...
11 آبان 1392

سفر به دبی

سلام پسر مامان.ببخشید که اینقدر دیر به دیر آپ میکنم. 20 مهر من و شما و بابایی رفتیم دبی .هتل کنکورد. اینم اتاقمون که فقط چند دقیقه به همین شکل موند و ترکید بقیه عکسهااااااا ادامه مطلب   رادین در لحظه ورود .چون چند ساعتی تو لابی بودیم تا اتاق رو تحویل بدن از دیدین اتاق کلی ذوق کردی شهر بازی سیتی سنتر یعنی عاشق روابط عمومی تم. اینم از ابراز احساست اینجا با بابایی شده بودین دو تا آتشنشان .با اون قد کوچولوت، رو پنجه وایستادی تا بتونی آتیش خاموش کتی.خیلی برات جالب بود . عاشق توپ های بولینگی.اینطوری دولا نگاه میکنی تا توپا بیاد و به قول خودت مرتبشون کنی . ...
20 مهر 1392

نی نی پارتی خونه خاله حدیث

١٠ تیر ماه ١٣٩٢ امروز هم خونه خاله حدیث دعوت بودیم که کلی بهمون خوش گذشت. هرچند که انگار بمب اتم خونه خاله حدیث منفجر شده بود اما خیلی خیلی خوش گذشت. خاله نیر هم که از ارومیه اومد و من برای اولین برا دیدمش .همینطور آزاده عزیزم . خاله حدیث جوون ممنونیم اینم عکس ها: اینجا حاضر شدیم که بریم و منتظر آقای آژانسی عاشقتــــــــــم با این ژست خنده الکی ات مشغول پفیلا خوردن:البته اون قاشقه که دست رادینه یه بار کار دست آرتین بیچاره داد چه عروسک خشگلی..... اِ اِ .این چیه تو گردنش؟ چقدر آشناست!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟...... به به پستونکه... ببینم چه مزه ایه!؟. اینم عشق منه که تازه آخراش یه کم آروم شده بود اینم ع...
29 تير 1392